پيام
+
*رعيت و سلطان:*
يکي از رعايا سلطان بزرگي را ندا داد ولي سلطان از روي تکبر به او اعتنا نکرد و جوابش را نداد.
*رعيت در خطاب به سلطان گفت : با من سخن بگوي ؛ زيرا خداي تعالي با موسي عليه السلام سخن گفت*.
سلطان در جواب گفت : ولي تو موسي نيستي !
*رعيت در پاسخ گفت : تو هم خدا نيستي !*
پس سلطان به خود آمد . اسبش را نگه داشت تا رعيت حاجتش را بگويد و سلطان خواسته اش را برآورده ساخت.
غزل صداقت
91/7/23

ذره بين زنده
عالي
مهندس مکانيک
ممنون برادر خدايي عزيز :)
ذره بين زنده
خواهش ميکنم :)